سه شنبه سوم آذر 1388
با آن بدن نیمه عریان، ژستی را دوست دارم که چندان معمول نیست؛
دوست دارم دست هایت را تا جایی که می شود بالا بگیری، سرت را ول کنی روی بازوی راستت و کمی جلوتر از بازوهایت زمین را نگاه کنی بعد پیچش کمی به بدن ات بدهی، پای راست ات کمی جلوتر از آن یکی باشد و نور زرد رنگی با زاویه صد و ده درجه از زمین، از فاصله یک متری از بالای سرت بتابد.
دوست دارم ساعت ها بنشینم و این حالت را نگاه کنم؛ به تمام سایه هایی که پستی بلندی هایت ایجاد کرده.
هر چه می گذرد به نوبت ورود من به صحنه نزدیک تر می شویم؛
---------------------------------------
پ.ن: این قسمتی ست از داستان کوتاهی که هرگز تمام نشد!
نوشته شده توسط stanley در ساعت 23:19 | لینک
|
یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388

نوشته شده توسط stanley در ساعت 0:29 | لینک
|
جمعه بیست و دوم آبان 1388

نوشته شده توسط stanley در ساعت 19:18 | لینک
|
